که دیگه نباشم
میخواستم با عالم و آدم قهر باشم
اما حالا می خوام باشم تا ته ش
می خوام ببینم کی می تونه حالمو بگیره!؟
ولی باد اومدو بردش،از روزایی که گنجشکه تو حیاط دنبال عشقش بود و صداش می کردو
من غصه می خوردم که تو نیستی،از اون روزا،یادت اومد؟چند سالی می گذره اما من هنوز تنهام!هنوزم نیستی!
هنوزم قفس هست،روزای بی تو بودن،بادی که بی موقع میاد،گنجشکهایی که هر سال می یان و
می رن،پرستوها هم اضافه شدن،اما من هنوز همونم که بودم.تنها یکمم دلشکسته!
فکر می کنم همه مثل همه ن!آخرش همه ازت یه چیزی می خوان،بعضی ها زودتر بعضی ها دیرتر
بعضی ها به بهانه ی عشق بعضی هام به بهانه ی...
ای کاش بودی و می دیدی
یه چیزی رو درک کردم:دنیا ارزش نوشتن چیزی رو نداره که حتی نفهمه نوشتن یعنی چی؟
یه روزایی تو براش حرمت آشیونه بودی
معنی مقدس یه خونه بودی
توهمون دریچه ای که رو به مشرق وانمی شی
،حتی امروز پیش روش پیدا نمی شی
اونی که یه روزی داده به تو قلب پاک و ساده
حالا دست سرنوشتش رو به دست جاده داده
قفس غربتشو رفته تو جاده ها بسازه
دوس داره تنها باشه
یه دنیای تنها بسازه
"چیزی بر زبان نیاورید که از ارزش شما بکاهد."
توی آخرین صفحه های یادگاریت نوشته بودی
"هنگام دیدن خورشیدوماه(همه خاموش اند)"
یه جورایی جمله ی بامعنایی بود،وقتی شبا ماه
تووسط آسمونه،حالا وسط نه،وقتی یه گوشه
آسمونه،همه خوابن ویه جورایی همه خاموش اند.
وقتی روزاخورشید در می یاد هیچکی براش
مهم نیست که این چیه بالای سر ما داره از خودش
نور و گرما در می یاره،پس بازم کسی بیدار نیست
وهمه خاموش اند.
امیدوارم تو این روزاو شبات که نه خورشیدی هست
نه ماهی زنده بمونی ونفس بکشی،پرنده ی کوچولوی من.
اگه قبلاً هیچی نداشتم خدارو محکم و سفت داشتم،
امید رسیدن به تو و لحظه ای با تو بودن رو داشتم.
اما حالا که خیلی چیزهارو دارم،
نه خدارو دارم نه نایی واسه زنده بودن و امید داشتن.
حالا که خود را در بندهای بیشمار اسیر می بینم
خوب درک می کنم چرا از قفس می نالیدی
چند وقتی بود که نمی خواندی
با بالهایت به میله می زدی
وغذایت را در تاریکی می خوردی
حالا می دانم که چرا غریبانه
فقط به دستانم چشم می دوختی
وفقط رقص انگشتان مرا دنبال می کردی،
برق انگشتر من در چشمت به وضوح قابل روئیت بود.
وانتظاری را می کشیدی که افسوس،نهایتی بی ترسیم از آن می ساخت.
ولی بدان هرگاه که به خانه برگردم،
رقص گشودن بالت را در آسمان خواهی دید
چون اسیرم و آزادی را حتی در دوردست و آسمان می پسندم.
چه خوش این آزادی از همان دستان وهمان انگشتروهمان اسیر باشد.
کاش مرا نیزخدا بالی می داد
ودستی مهربان که بند از تنم بر گیرد
واین گونه چشمان گریان را
شاهد دیدن دندان های سفید مردم نکند.
همیشه آرزوم بود از توی قفس بپرم،همیشه فکر می کردم از توی قفس پریدن
یعنی آزادی وآزادی یعنی بهترین،اما نبود.
همیشه دوست داشتم حتی شده بمیرم ولی از توی قفس برم بیرون،خب حالا اومدم.
ولی این بیرون هوا خیلی سرد،خیلی تاریکه وپر از گرگه.
حالا که گذاشتن بپرم می خواستم برم بالا،برم تا آسمون،برم تا اوج،اما دیدم
توی تور یه شکارچی اسیرم و مجالی برای پرواز ندارم.اون وقت بود که دلم گرفت
و گفت:ای کاش بازم تو همون قفس بودی.
امروز وقتی تو حیاط بودم یه گنجشک روی شاخه ی درخت دیدم،
کلی جیک جیک کرد تا بالاخره یه صدای جیک جیک دیگه اومد و
گنجشکه دنبالش رفت،تو دلم گفتم:((آخ گنجشکه، تو صداش کردی و
پیداش کردی،اما من چی؟هر چی دنبالش می گردم، پیداش نمی کنم.))
چه بد..........................................................................!!!
انگار که اصلاً وجود نداشتی،
یاشایدم اصلاً زاده نشده ای وبه دنیا نیامده ای
هیچ به خودم نگاه نمی کنم؟!
هیچ به خودمان نگاه نمی کنیم؟!
که چگونه با خیالی آسوده قد م از قد م برمی داریم
تا از سر کوچه رد می شویم
اول کوچه فقط اسمت رومی بینیم
تازه یادمون می یاد که...
خدا بیامرزدش.
