|
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تنهاو غمگینم!؟
به نظرتون چی کار کنم؟ ۱ـ گریه کنم. ۲ـ با یکی حرف بزنم. ۳ـ فکر کنم. ۴ـ فراموش کنم که تنهاو غمگینم. ۵ـ یکی دیگه بگه که من چی کار کنم؟ |+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت تقدیم به دوست خوب قدیمی که زندگی ارزش فکر کردن به اونو نداره
یه چیزی رو درک کردم:دنیا ارزش نوشتن چیزی رو نداره که حتی نفهمه نوشتن یعنی چی؟ |+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت تقدیم به روزایی که بودی,تقدیم به روزایی که نبودی و تقدیم به روزایی که هستی اما دوری....!
یه روزایی تو براش حرمت آشیونه بودی معنی مقدس یه خونه بودی توهمون دریچه ای که رو به مشرق وانمی شی ،حتی امروز پیش روش پیدا نمی شی اونی که یه روزی داده به تو قلب پاک و ساده حالا دست سرنوشتش رو به دست جاده داده قفس غربتشو رفته تو جاده ها بسازه دوس داره تنها باشه یه دنیای تنها بسازه |+| نوشته شده توسط مریم در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت آندره ژید
معرفتي كه قبل از آن احساسي نباشد،براي من بيهوده است.
هرگز دراين جهان چيزي نديده ام كه حتي اندكي زيبا باشد،
مگر آنكه فورا آرزو كرده ام تا همه ي مهرمن آن را در برگيرد.
|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت امام حسینمون فرمودن:
"چیزی بر زبان نیاورید که از ارزش شما بکاهد." |+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت تقدیم به مریم,پرنده ی کوچولوی قلبم
توی آخرین صفحه های یادگاریت نوشته بودی "هنگام دیدن خورشیدوماه(همه خاموش اند)" یه جورایی جمله ی بامعنایی بود،وقتی شبا ماه تووسط آسمونه،حالا وسط نه،وقتی یه گوشه آسمونه،همه خوابن ویه جورایی همه خاموش اند. وقتی روزاخورشید در می یاد هیچکی براش مهم نیست که این چیه بالای سر ما داره از خودش نور و گرما در می یاره،پس بازم کسی بیدار نیست وهمه خاموش اند. امیدوارم تو این روزاو شبات که نه خورشیدی هست نه ماهی زنده بمونی ونفس بکشی،پرنده ی کوچولوی من. |+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت خیلی مدت پیش,حالا,شایدم یه مدت دیگه
اگه قبلاً هیچی نداشتم خدارو محکم و سفت داشتم، امید رسیدن به تو و لحظه ای با تو بودن رو داشتم. اما حالا که خیلی چیزهارو دارم، نه خدارو دارم نه نایی واسه زنده بودن و امید داشتن. |+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت از نوشته های داداشم آراد
حالا که خود را در بندهای بیشمار اسیر می بینم خوب درک می کنم چرا از قفس می نالیدی چند وقتی بود که نمی خواندی با بالهایت به میله می زدی وغذایت را در تاریکی می خوردی حالا می دانم که چرا غریبانه فقط به دستانم چشم می دوختی وفقط رقص انگشتان مرا دنبال می کردی، برق انگشتر من در چشمت به وضوح قابل روئیت بود. وانتظاری را می کشیدی که افسوس،نهایتی بی ترسیم از آن می ساخت. ولی بدان هرگاه که به خانه برگردم، رقص گشودن بالت را در آسمان خواهی دید چون اسیرم و آزادی را حتی در دوردست و آسمان می پسندم. چه خوش این آزادی از همان دستان وهمان انگشتروهمان اسیر باشد. کاش مرا نیزخدا بالی می داد ودستی مهربان که بند از تنم بر گیرد واین گونه چشمان گریان را شاهد دیدن دندان های سفید مردم نکند. |+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت تقدیم به پرنده ی کوچولوم که دوست دارم ببینمت و بمیرم وتا اون روز نمیرم
همیشه آرزوم بود از توی قفس بپرم،همیشه فکر می کردم از توی قفس پریدن یعنی آزادی وآزادی یعنی بهترین،اما نبود. همیشه دوست داشتم حتی شده بمیرم ولی از توی قفس برم بیرون،خب حالا اومدم. ولی این بیرون هوا خیلی سرد،خیلی تاریکه وپر از گرگه. حالا که گذاشتن بپرم می خواستم برم بالا،برم تا آسمون،برم تا اوج،اما دیدم توی تور یه شکارچی اسیرم و مجالی برای پرواز ندارم.اون وقت بود که دلم گرفت و گفت:ای کاش بازم تو همون قفس بودی. |+| نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت فرق من با گنجشکه!!!
امروز وقتی تو حیاط بودم یه گنجشک روی شاخه ی درخت دیدم، کلی جیک جیک کرد تا بالاخره یه صدای جیک جیک دیگه اومد و گنجشکه دنبالش رفت،تو دلم گفتم:((آخ گنجشکه، تو صداش کردی و پیداش کردی،اما من چی؟هر چی دنبالش می گردم، پیداش نمی کنم.)) چه بد..........................................................................!!! |+| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 30شهریور
انگار که اصلاً وجود نداشتی، یاشایدم اصلاً زاده نشده ای وبه دنیا نیامده ای هیچ به خودم نگاه نمی کنم؟! هیچ به خودمان نگاه نمی کنیم؟! که چگونه با خیالی آسوده قد م از قد م برمی داریم تا از سر کوچه رد می شویم اول کوچه فقط اسمت رومی بینیم تازه یادمون می یاد که... خدا بیامرزدش. |+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت |
|
